اولين ديدار
سلام عزيزم. ديروز مامان وقت سونوگرافي داشت پريشب تا نيمه هاي شب از هيجان ديدنت خوابش نبرده بود نيمه که چه عرض کنم نزديک صبح بود. مي خواستم هفت و نيم صبح برم سونو که اولين نفر باشم اما بس که شبش نخوابيده بودم خوابم برد. بالاخره هول هولي رفتيم با بابايي سونوگرافي نوبتم که شد قلبم تو دهنم بود که ببينم چه شکلي شدي بزرگ شدي يا نه. دکتر سونوگرافي گفت تو شش هفته و چهار روزته. همه چي ميزونه و قلبت هم تشکيل شده. بهم نشونت داد. عزيزم اندازه يک لوبياي سحر آميز. خوشگل من الهي فدات بشم. خجالت کشيدم بگم دلم مي خواد صداي قلبت رو بشنوم و اونم چيزي نگفت. وقتي اومدم بيرون بابا هم دل تو دلش نبود منتظر بود ببينه چي مي گم. اولش يک قيافه جدي گرفتم اونم لبخن...
نویسنده :
مامانی
13:45




